X
تبلیغات
پیکوفایل
جمعه 6 اردیبهشت‌ماه سال 1387

کیمیا خاتون

سعیده قدس - Saideh Ghods

کیمیا خاتون

رمان -  سعیده قدس – نشر چشمه – چاپ اول ۱۳۸۳– چاپ سیزدهم ۱۳۸۶

***

 رمان موفق بانوی بزرگوار، خانم سعیده قدس،  که در عرض سه سال سیزده بار به چاپ رسیده است، داستان زندگی کیمیا خاتون دختر کراخاتون همسر محمدشاه ایرانی است. بعد از درگذشت محمدشاه کراخاتون چند سالی عزای همسر نگاه می دارد و آنگاه به عقد مولانا جلال الدین محمد مولوی در می‌آید و روانه خانه بخت؟ می‌شود. چند سالی که از این ازدواج می‌گذرد در بارگاه مولانا، شمس تبریزی کیمیا خاتون را می‌بیند و شمس پیرانه سر عشق جوانی به سرش می افتد و مولانا هم برای بدست آوردن دل شمس نادختری اش را مجبور می‌کند که به همسری شمس که هم سن پدربزرگ وی است درآید. هرچند در اینجا خانم قدس سعی می‌کند چهره‌ای نسبتن دمکرات از مولانا به تصویر ‌کشد ولی خط کلی داستان نشان می‌دهد که خود نویسنده هم از این‌که به نوعی مولانا را در سرنوشت این دختر نگون بخت درگیر کند جانب احتیاط را رعایت کرده‌است.

کیمیا خاتون روایت ناکامی های دخترکانی از این دست است. نگون بخت و اسیر مرد. وی از وقتی خود را می‌شناسد احساس می‌کند از  دختربودنش باید رنچ بکشد و در جایی که مردان حرف اول را می‌زنند او محکوم به زندگی و سرنوشتی است که مردان برایش رقم می‌زنند.

کیمیا خاتون رمانی است شیوا و روان. از دیدی زنانه به این شخصیت گمشده در تاریخ نگریسته است. داستان آن چنان گیراست و آن چنان شما را در تارپود زندگی قهرمانش درگیر می‌کند که موقع مرگ کیمیا خاتون اندوهگین می‌شوید. آن جایی که شمس تبریزی وقتی خود را شایسته همسری وی نمی‌بیند و به تدریج به روابط زناشویی با وی بدبین میشود، روزی آن چنان همسر نوجوانش را به باد کتک می‌گیرد که جثه نحیف وی تاب نمی‌آورد و چند روزی بعد از ادب کردنش توسط این عارف می‌میرد. و شمس تبدیل به قاتل می‌شود. واقعه‌ای که در تاریخ به جهت داشتن جایگاه عرفانی شمس و مولانا هرگز از پرده آن چنان که باید به در نیافتاد و چیز زیادی در مورد آن نوشته نشد. داستانی که خانم سعید قدس هم چنان که در مقدمه کتاب آمده از لابلای کتاب‌های  کتابخانه ملی و کتابخانه گنج‌بخش اسلام آباد پاکستان بیرون کشیده اند.

این داستان یکبار قبلن دستمایه دکتر عبدالحسین زرین کوب شد تا کتابی  تحقیقی به نام پله پله تا ملاقات خدا به قلم کشیده شود.

 

***

بعد از خواندن کتاب حس کردم  یک عذرخواهی به احمد کسروی بدهکارم. برای روزی که کتاب صوفیگری وی را با دیدی نقادانه خوانده ام و در آن روز طرز نگاه وی را به عرفا نپسندیدم.

***

خانم قدس کتاب را به مادر بزرگوارشان تقدیم کرده اند. مادری که درشب های دراز زمستان گلابدره به جای لالایی برایشان مثنوی می خوانده.

***

چند سطری در باره نویسنده:

خانم سعیده قدس را قبلن به عنوان بنیانگزار موسسه کمک به کودکان سرطانی می‌شناختیم. خوشحالم از این که گرفتاری‌های کاری به ایشان مهلت پرداختن به نویسندگی داده است. منتظر کتاب ادبیات مهاجرت ایشان هستیم.

نام خانم سعیده قدس یادآور دوران دانشجویی من در دانشسرایعالی است. روزگاری در اوائل دهه پنجاه خورشیدی و در آن زمستان سرد و طولانی. ایشان یکی دوسالی از من بالاتر بودند. این جمله را به ایشان بدهکارم:

از این‌که در آن دوران افتخار هم‌کلامی با ایشان را پیدا نکردم بسیار مغموم و متاسفم.