X
تبلیغات
پیکوفایل
سه‌شنبه 11 خرداد‌ماه سال 1389

توپ مرواری


توپ مرواری

نوشته: هادی صداقت

نشر: به شکل زیراکس و در دست فروشی های روبروی دانشگاه

بها: ۲۰۰۰۰ الی ۳۰۰۰۰ ریال

دانلود: صلواتی و در آخر همین متن

***

توپ مرواری کتابی است تاریخی که صادق هدایت با دستاویز کردن توپ مرواری نوشته است. کتاب در قالب طنز است. توپ مرواری توپی است که آخرین باری که آن را دیدم در ورودی یک ساختمان نظامی در خیابان سی تیر فعلی و قوام السلطنه سابق بود. گویا ساختمانی وابسته به وزارت خارجه است. هدایت رد حضور توپ در ایران را می‌گیرد و با آن در تاریخ به عقب بر می‌گردد. و این گونه است که  از خامه عنبر سرشتش کتابی تاریخی و  بی تا، در صد و بیست صفحه به رشته تحریر در می‌آید.

هدایت برای همه اتفاقات تاریخی که بیان می کند، دلایل قاطع و غیر قابل انکاری ارائه می‌دهد. تاریخ دریانوردی را در این کتاب می‌بینیم. و این که به طور مثال :

*چرا به جای مارکوپولو، قریستوفر قلمبوس آمریکا را کشف کرد. و چگونه پای آمریق وسبوس در این میان باز شد.


*چگونه  یکی از مشهورترین بواسیرهای تاریخی درمان شد؟

*نطق های شاهان ایرانی به زبان اصلی‌شان را در این کتاب می‌بینید. نطق سلطان محمد خدابنده به زبان آذری، نطق رضا شاه به زبان گیلکی. . . . .

*این که چگونه لوزیطانیا شد پرتقال استثمارگر

* آشنایی با ماده کانتاریدین که یکی از اجزای تشکیل دهنده توپ است. و اینکه هر کس که نداند کانتاریدین چیست، لال از دنیا خواهد رفت. از ما گفتن.

* تاریخچه ساخته شدن نام تهران یا طهران، که با دلائل مدقن و غیرقابل انکار.

صادق هدایت در زمان نوشتن رمان بهتر دید که کتاب را با نام هادی صداقت روانه بازار کند. که با بازی با حروف نامش آن را ساخته بود. به هزار و یک دلیل که به ما مربوط نیست. یکی از این دلایل، شاید فشار ناشر بوده است. چرا که این کتاب در هر عصر و دروه ای می تواند برای ناشر و ناظر و ..... مشکل ساز باشد. توپ مرواری در همان اوائل انقلاب و در دمکراتیک ترین فضای تاریخ سیاسی ایران، یعنی دوره  غیرقابل ادامه دکتر شاپور بختیار، به چاپ رسید. ولی چندی بعد به دستور دولت موقت، امتیاز اولین کتاب ممنوعه تاریخ جمهوری اسلامی را از آن خود کرد.

در پرانتز، شکل خرید این کتاب را پس از ممنوعه شدن را برایتان بگویم که خالی از لطف نیست. کاش خودش بود و با قلم خودش می نوشت البته اگر زنده گذاشته بودندش.

 داشتیم روبروی دانشگاه قدم می زدیم. می دیدیم که یک جلد کتاب توپ مرواری روی زمین افتاده است. برش می داشتیم و قیمتش را می دیدیم که ده تومان است. ده تومان روی زمین می گذاشتیم و کتاب را می بردیم. فروشنده که ما را و کتاب را زیر نظر داشت، بعد از این کار، دوباره کتاب دیگری را در همان جا می گذاشت. البته ده تومان را بر می داشت. بعد از آن تاریخ دیگر چنین رویدادی ندیدیم. دستفروش های الان انگار خیلی با جرات تر شده اند. و چه خوب.

خوشا به سعادتتان اگر این کتاب را ندیده باشید. برای بار اول که آن را می خوانید، از خنده روده بر می شوید.

کتاب را بارها و بارها ورق زدم که چیزی از تویش در بیاورم  که این جا برایتان بنویسم ولی هیچ گونه مثالی نمی توانم برایتان بیاورم که این صفحه را در امان نگهدارد از دستبرد حرامیان. به همین جهت صفحه اول آن را در زیر می آورم. این چند خط، تاریخ معاصر توپ است.

***

اگر باورتان نمی شود بروید از آنهایی که دو سه خشتک از من و شما بیشتر جر داده اند بپرسید. گیرم که دوره برو بروی توپ مرواری را ندیده باشند. حتمن از پیرو پاتالهای خودشان شنیده اند. این دیگر چیزی نیست که من بخواهم از تو لنگم در بیاورد. عالم و آدم می دانند که در زمان شاه شهید، توپ مرواری، توی میدان ارگ، شق ورق روی قنداقه اش سوار بود. بر و بر نگاه می کرد. بالای سرش دهل و نقاره می زدند. هر سال شب چهار شنبه سوری دورش غلغله شام می شد. تا چشم کار می کرد مخدرات یائسه ، بیوه های نروک ورچروکیده، دختهای تازه شاش کف کرده، ترشیده های حشری یا نابالغ های دم بخت، از دور و نزدیک هجوم می آوردند و دور این توپ طواف می کردند. بطوریکه جا نبود سوزن بیندازی. آن وقت آن هایی که بختشان یاری می کرد، سوار لوله توپ میشدند و یا از زیرش در می رفتند یا این که دخیلی به قنداقه و چرخش می بستند. یا اقلن یک جای تنشان را به آن می مالیدند. بخورد نداشت که تا سال دیگر به مرادشان می رسیدند.زنهای ناامید، امیدوار می شدند. ترشیده ها ترگل و ورگل می شدند. خانه بابا مانده ها به خانه شوهرمی رفتند. زنهای نروک، دو سه تا بچچه دوقلو از سروکولشان بالا می رفت و بچچه هایشان هی بهانه می گرفتند که: ننه جون من نون می خوام. قراول نگهبان توپ هم تا سال دیگر نانش توی روغن بود. دو تا چشم داشت دوتای دیگر هم قرض می کرد و توپ را می پایید که مبادا خاله شلخته ها بلندش بکنند و تا دنیا دنیاست آن را وسیله بخت گشایی خودشان قرار دهند.

***

کتاب، کتاب راحتی نیست. پر از لغاتی است که امروزه دیگر در زبان پارسی به کار نمی بریم. برای خواندنش گاه ممکن است که دکتر معین را هم به کمک بیاوریم.

***

یک بار دیگر هم این را نوشتم که، هر بار نوشته ای از هدایت را می بینم به یاد جمله مشهوری می افتم که در پشت جلد کتابهای او در انشارات پرستو نوشته شده بود و چه درست بود:

...... همه امیدها و نومیدی های ما را شناخت و دفتری برای ما گشود که شاید وسیله تفال باشد. تفال برای آن که ببینند ملتی چگونه می زیسته است.

و به هم چنین یاد گفته ای می افتم از چه کسی؟ نمی دانم. و آن این که:

اگر هدایت را زنده گذاشته بودند حتمن اولین نویسنده ایرانی بود که جایزه ادبی نوبل را می گرفت!

کتاب را از آنجا که ناشر ندارد و در نتیجه حقوق ناشری هم ندارد در  آدرسی این زیر  گذاشته ایم.  آن را کپی کنید توی آدرس بارتان و دانلودش کنید و حظ ببرید.

http://www.persiangig.com/pages/download/?dl=http://mohsenmb.persiangig.com/document/Ketabamoon/ToopMorvari.pdf