X
تبلیغات
نماشا
رایتل
چهارشنبه 19 خرداد‌ماه سال 1389 @ 12:52

یک عاشقانه آرام

نام اثر: یک عاشقانه آرام

نویسنده: نادر ابراهیمی

ناشر:روزبهان

تعداد صفحه: 240

خلاصه ی اثر:

بک عاشقانه آرام داستان گیله مردی است که برای یافتن ناب ترین عسل دنیا در دامنه ساوالان عاشق عسل، دختر سیه چشم آذری می شود و شاید همان سه روز ابتدای زندگی در پای آن آتش گرم که چشمانشان را از هم پنهان می کردند عاشقانه ی آرامشان شکل گرفت.

مرد معلم ادبیات و یک مبارزمخالف است. از همین رو زندگی، خانه به دوشی را به آنها تحمیل می کند و داستان زندگی پر التهابشان تصویر می شود...

درباره اثر:

داستان یک عاشقانه آرام حکایت زندگی نادر ابراهیمی است. اینکه به چه می اندیشید ، چطور عاشق شد و چطور جنگید و به چه رسید. چاپ اول اثر در سال 1376 روانه بازار شده و در تابستان 1388 به چاپ سیزدهم رسیده است. نویسنده در ابتدای اثرش آنرا به همسرش فرزانه تقدیم می کند و می گوید:«به همسرم فرزانه، که با مهر بی حدم به او، تنها کسی بودم که پیوسته عذابش دادم ...»

بریده هائی از اثر:

«عشق به دیگری ضرورت نیست ، حادثه است.

عشق به وطن ضرورت است نه حادثه

عشق به خدا ترکیبی است از ضرورت و حادثه»

***

«- تمام نشد بانوی خوب آذری من! کمی امان بده تا برای تمام روز ها، هفته ها، ماهها ، سالها و قرنی که ناگزیر در آن زندگی می کنیم، و برای تمام عاشقانِ صادق – حتی اگر هیچ معشوقی در کار نباشد – یک عاشقانه آرام می سازم; یک عاشقانه ی کاملا آرام. »

***

«- نمی توانم. دائما می اندیشم، شب و روز، در تمامی لحظه ها- در بابِ راهم،مکتبم،مردمم،وطنم.من متعلق به نفرتِ از اسارتم و نفرت از استبداد; اما به باور داشتن، عادت نمی کنیم. می گویم: تو هرگز به خاطر وطنی که به عادت دوست داشتنش مبتلا شده ای ، به جان نخواهی جنگید.»

***

«- آنچه شما گله می نامید آقا، گله نیست، یک گروهِ بزرگِ عاشقِ صادق است – و به ظاهر خاموش. پنج هزار سال است که به ظاهر خاموش است، و صد ها حکومت را با سر زمین زده است، و غلامان و خواجگان خاموش و وفادارِ دربار ها، به صد ها سلطان را به صد ها صورت تکه تکه و سوراخ سوراخ کرده اند و به دار آویختند و قلب های سربی شان را خنجر نشان کرده اند. غلامان و خواجگان به چیزی بیش از سلاطبن، وفادار بوده اند ; و مردم ما می دانند که در تن سکوت چگونه زهری جاریست.»
نظرات (15)
حسین ||
چهارشنبه 19 خرداد‌ماه سال 1389 ساعت 14:09
سلام دوست گرامی هر روز به وبلاگ شما سر میزنم واقعا حرف نداره خسته نباشید میگم به شما و ارزوی موفقیت دارم برای شما
امتیاز: 0 0
مریم ||
چهارشنبه 19 خرداد‌ماه سال 1389 ساعت 15:56
بانوی من!

یک روز عاقبت قلبت را خواهم شکست _ یک روز عاقبت.
نه با سفری یک روزه
نه با سفری بلند
بل با آخرین سفر
یک روز عاقبت قلبت را خواهم شکست _ یک روز عاقبت.
نه با کلامی کم توشه از مهربانی
نه با سخنی تو بیخ کننده
بل با آخرین کلام.
یک روز عاقبت قلبت را خواهم شکست _ یک روز عاقبت.
تو باید بدانی عزیز من
باید بدانی که دیر یا زود _ اما، دیگر نه چندان دیر_ قلبت را خواهم شکست؛ و کاری جز این هم نمی توان کرد. اما اینک، علیرغم این شکستن محتوم قریب الوقوع _ که می دانم همچون درهم شکستن چلچراغی بسیار ظریف و عظیم، فرو ریخته از سقفی بسیار رفیع خواهد بود _ آنچخ از تو می خواهم _ و بسیاری از یاران، از یارانشان خواسته اند _ این است که بر مرده ام دل نسوزانی، اشک بر گورم نریزی، و خود را یکسره به اندوهی گران و ویرانگر وانسپاری...

اینک احساس و اقرار می کنم که آرزویی مانده است _ آرزویی بر آورده نشد؛ و آن این است که تو را از پی مرگم اشک ریزان و نالان و فریاد زنان و نفرین کنان نبینم، همچنان فرزندانم را، دوستانم را، یاران و هم اندیشانم را...

اینبار هم دیر شد ...


نادر ابراهیمی
------------------------------------------
درود بابک عزیز
از سال ۸۵ تا الان فوق العاده ترین کتابی که خوندم از همه نظر به خصوص نوع ادبیات نوشتنش که با همه ی کتاب هاش فرق میکنه. این نامه ی بالا هم از کتاب چهل نامه ی کوتاه به همسرم هست که نامه هایی به همسرش نوشته واقعا و این نامه ی چهلم
-----------------------------------------
از گذاشتن این کتاب متشکرم
امتیاز: 0 0
پاسخ:
مرسی از نظر کامل و جامع شما،مریم عزیز
به قول محسن عزیزُ آدم دلش می خواهد کامنت شما را به توضیح متن بیافزاید
محسن ||
چهارشنبه 19 خرداد‌ماه سال 1389 ساعت 16:15
به بهانه این پست:
عشق یکی از چیزهایی است که ملیت نمی شناسد. ولی بعضی از ملل در ولایات ایران خیلی سخت گیری می کنند در ازدواج فرزندانشان با ملل ولایات دیگر. تا جایی که می دانم آذری ها دختر به ملل دیگر نمی دهند. اگر هم به زور بدهند عاقش می کنند. و این آن چیزی است که تا حل نشود مردم به سادگی عاشق ملل دیگر نمی شوند. خودشان هم در شروع یک عاشقانه، حالا گیریم نه از نوع آرامش، کمی جانب ملت خودشان را هم در نظر می گیرند.
عاقبت این عشق را که از جهاتی که از آن نوشتم ممنوعه به نظر می آید را نمی دانم. چرا که کتاب را نخوانده ام.
امتیاز: 0 0
پاسخ:
عاقبت این یکی که ختم به خیر شد ولی اون عاقی که می فرمودید شاید در طول زندگی نصیبش شد اما عرض زندگیش که خوب بود
محسن ||
چهارشنبه 19 خرداد‌ماه سال 1389 ساعت 20:30
پس عاقی هست. چه خوب که پایان داستان را فهمیدم.
امتیاز: 0 0
فرناز ||
چهارشنبه 19 خرداد‌ماه سال 1389 ساعت 20:59
{ حوصله داشته باش قیمت عشق همیشه از تحمل آدمیزاد بیشتر بوده است }
چند ماه پیش در شرایطی خاص خواندن همین یک جمله از این کتاب کافی بود برای میل من به خواندنش که متاسفانه هنوز هم وقتش نرسیده ! وقتی نام این کتاب را در نوبت کتابحوانی دیدم بشدت منتظرش بودم .. حالا هم با دانسته هائی دیگر بیشتر مشتاق خواندنش شدم .
مرسی خیلی خوب بود .
امتیاز: 0 0
پاسخ:
من هم کتاب را وقتی خواندم که یک شرایط روحی خاص داشته ام و این باعث شد که به من بچسبد
پروانه ||
شنبه 22 خرداد‌ماه سال 1389 ساعت 14:36
هرگز حسد نبرده و حسرت نخورده‌ام
جز بر دو روی یار موافق که در همست
سعدی
امتیاز: 0 0
پروانه ||
شنبه 22 خرداد‌ماه سال 1389 ساعت 15:03
در پیام محسن گرامی خواندم که آذری ها دختر به غیر آذری نمی دهند. این در ترکمن ها به شکل جدی وجود دارد و اگر دختر به ازدواج غیر ترکمن در آید از میان ترکمن ها رانده می شود. در باره ی آذری ها نشنیده بودم.
در ایران باستان دختر به انیرانی نمی دادند ولی دختر می گرفتند. در شاهنامه گرد آفرید به سهراب می گوید:

که ترکان ز ایران نیابند جفت

رودابه تهمینه و فرنگیس کتایون همه زنان انیرانی هستند .
امتیاز: 0 0
پاسخ:
جالب بود، به این بعد شاهنامه فکر نکرده بودم
اما دیگه تو این دوره و زمونه این رسوم از بین رفته ...
پروانه ||
شنبه 22 خرداد‌ماه سال 1389 ساعت 17:29
بین ترکمن ها این رسم هست. حتی بین تحصیل کرده هایشان.

امتیاز: 0 0
پاسخ:
منم شنیده بودم
محسن ||
یکشنبه 23 خرداد‌ماه سال 1389 ساعت 00:17
آذری ها دختر را نه این که ندهند و یا بعد از دادن او را برانند. ولی دوست ندارند این اتفاق بیافتد.
بر عکسش دوست دارند که دختر بگیرند. تازه حتا بین مراکز استان نیز با سایر شهرها همین قضیه برقرار است.
البته انشالله راوی سنی بوده.
امتیاز: 0 0
پاسخ:
ها؟
تریش ||
چهارشنبه 9 تیر‌ماه سال 1389 ساعت 08:21
من به نادر مدیونم....
امتیاز: 0 0
پاسخ:
شاید خیلی ها به او و آثارش مدیون باشند، نویسندگان انسانهایی چون ما هستند که تنها فرقشان با ما در این است که آنها حرفهایشان را می زنند و ما در دلمان نگاه می داریم
م.امید ||
دوشنبه 27 دی‌ماه سال 1389 ساعت 12:13
سلام دوست عزیز. هرچند که خیلی مدت از نوشتن این مطلبتون می گذرهُ ولی بنده چون تازه کتاب رو امانت از دوستم گرفته بودم و خوندمش علاقمند شدم که توی قفسه کتابخونم یه جای خوب براش باز کنم ولی هرچی می گردم نمی تونم پیدا کنم و اونطوری که شنیدم اجازه چاپ مجدد نگرفته.
خواستم بدونم شما می تونید کمکی به بنده بکنید؟
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سلام
فکر کنم بشود از سایت اینترنتی آدینه بوک بتوان آنرا تهیه نمود
لینک خرید کتاب:
http://www.adinebook.com/gp/product/9645529123/ref=sr_1_1000_1/261-3141547-3164901
تا این لحظه همین یک جلد باقی ماند است
امیدوارم برای شما مفید باشه
کاهوووووووووو ||
پنج‌شنبه 7 بهمن‌ماه سال 1389 ساعت 13:34
حیف که این کتاب چون از طرف یک کسی بهم پیشنهاد شده بود که ازش خاطرات بد دارم دوست ندارم بخونمش چون یادش میفتم.
امتیاز: 0 0
◘•دخترک•◘ ||
جمعه 19 اسفند‌ماه سال 1390 ساعت 21:07
عاشقشم عاشقشم عاشقشم عاشقشم عاشقشم ...
امتیاز: 0 0
ورتا ||
سه‌شنبه 30 خرداد‌ماه سال 1391 ساعت 20:32
سلام.
تصور میکنم کسانی که وقتی برای روح خود میگذارند این کتاب را حداقل یکبار خوانده اند. من که 5 بار خوانده ام. و هربار مثل اولین بار لذت برده ام.
گاوها گاوند که بد نگاه میکنند...
تنها میزان فاصله ارتفاع صدا را مشخص میکند.
و خداوند خدا پیش از آنکه انسان را بیافریند عشق را آفرید چرا که می دانست انسان بدون درد روح بخشی از خداوندی خدا را در خویش ندارد.(چون از حفظ تایپ کردم احتمالا کمی جابجا شده )
بازم فرصت کنم میخونمش از بس چسبید. اونم زمانی که بیشترین نیاز را بهش داشتم. در یک فضای خاص عاطفی خراب. کاش هنوز آن سالها بود.... کاش....
راستی کتاب دختران و مادران از مهشید امیرشاهی تو بازار هست؟ من که هرچی گشتم نبود ...
روزهاتان پرتقالی
امتیاز: 0 0
پاسخ:
شوربختانه آقای بابک دیگر در این جا نمی نویسند. در نتیجه من به جای ایشان می نویسم.
کتابی که به آن اشاره کردید را نخوانده ام و نمی توانم به پرسش شما پاسخ بدهم.
امیدوارم که بتوانم در آن مورد چیزی بنویسم که به کارتان بیاید.
در حال حاضر شرمنده ام.

محسن
راهی ||
شنبه 6 آبان‌ماه سال 1391 ساعت 10:04
من اتفاقی پیداش کردو واتفاقی گمش کردم مث بقیه چیزام ولی اونقد قشنگ بود که خداکنه دوباره بتونم بخونمش
امتیاز: 0 0
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد