X
تبلیغات
رایتل
چهارشنبه 13 فروردین‌ماه سال 1393 @ 18:29

جای خالی "سلوک"!

سلوک 

محمود دولت آبادی 

نشر چشمه 

تیراژ 3000 نسخه 

چاپ هشتم 

پاییز 1386 

تهران 

3500 تومان 

214 رویه 

 

چند کتاب، پشتِ سرِ هم خواندم! هیچ کدام قدرِ سلوک، مجابم نکرد اینجا بنویسم. "گرمازده" مهام میقانی، "جای خالی سلوچ" دولت آبادی، "هنر" دکتر شریعتی، "ایوانف" چخوف، "خواب زمستانی" گلی ترقی، "آینه های دردار" گلشیری، "نگران نباش" مهسا محب علی و...! رمزش را نمی دانم!  

تنها رمانِ شهریِ دولت آبادی- البته منتشر شده ها ملاک ست والا که...- که در شهر هم خیلی نمی گذرد و تمام در ذهن و زبان و خاطر و دل است. زندگیِ قیسِ پنجاه و هفت هشت ساله ای که رنجنامه ی خود را در ارتباط با لطایف عاشقانه اش با نیلوفرِ هفده هجده ساله که یازده سال درگیر همند و سرآخر کار به جاهای دیگر می کشد و فبها. پیرمرد انگار در خارج ست و به دیدار عمو آصف نامی آمده و او در منزل نیست. قیس مجبور ست که زمان بگذراند و می گذراند. به پانسیون و هتل و اینها هم نمی رود. دستش نمی رود. 

هِی به قهوه خانه نزدیک منزل دوستش می رود و قهوه لب می زند. کامل نمی خورد. چای هم نیست. بارانی خاکستری و شال گردن و چمدان هم وبال گردن هستند. می گردد و می گردد. در پرسه گردی هاش، نصفه و نیمه به یاد رابطه اش با نیلوفر می افتد که به چندین نام می خوانده اش. مها، نیلوفر، مهتاب و...! 

مهتاب، دو خواهر دارد. دو خواهری که در خانه اند. ( نمی دانم چرا حس می کنم شرحم به ابتذال کشیده می شود!) فخیمه و فزه. اسم ها در این رمان باید حرف داشته باشند. فزه انگار نقشِ بر هم زننده ی ارتباط دارد. پدرش سنمار هم جالب مردی ست! در اتاق بالا دست خود را زندانی کرده و کاری به همسر و فرزندان ندارد. از پسر چک می خورد و دیگر دیده نمی شود. انگار که مرده باشد. دیگر حتی بویش هم نمی آید. صدای رادیوش اما هنوز هست! 

سلوک، زمانِ اولین چاپش که سال82 باشد، سر و صدای زیادی انگار به پا کرده و در سایت های مرتبط خواندم که واکنش هایی در پی داشته. بدون ذکر منفی یا مثبت بودنِ واکنش ها. به نظر من که کار سخت خوان و کار شده یی آمد. با اینکه متن داستانیِ بکری به سان کارهای قبلی ایشان نداشت و از همان اول انتظار می رفت چه خواهد شد. هر چقدر هم که کار بی نیاز به داستان و قصه باشد، بالاخره باید یک زمینه ی داستانی و رمان وار داشته باشد. 

یادم رفت از پیرمردِ خاکستری پوش و قوز کرده ی داستان بگویم که قیس از او در طول کتاب یاد می کند که در پرسه گردی هاش او را در پارک دیده و او نیز برایش دفترچه ای قدیمی و کاهی روی نیمکت سنگی به جای گذاشته و اصلا منبع الهام یا یادآوری قیس است که از زندگیش می گوید و سختی ها و موانع و عشق کهنسالی و ماندن و رخوت. 

من اینکار را بعد از "جای خالی سلوچ" خواندم و نظرم نسبت بهش مساعد بود. نمی دانم اگر بعدها هم بخوانمش چنین اعتقادی خواهم داشت یاخیر ولی دوست داشتم ازش بگویم بدون اطلاع از اینکه پیش از این، اینجا معرفی شده یا نشده باشد. 

پشتِ جلد، دولت آبادی از سختی ها و مشقات ادبیات و نوشتن می گوید و رنج و کاستن و پوسیدن . از روایت و جان کندن و گفتن و نوشتن و پیراستن. از خودی می گوید که دیگران فکر می کنند چه هست! از خودی که پرُ است از فکر و خیال و رمز و سایش. 

تصویر ها در رمان آشنایند. انگار خود دولت ابادی. نمی دانم. صحبت از این چیزها جربزه می خواهد. گویی همه ی تصویرها قیس اند. همه پدر قیس اند. یا شایدم سنمار. همه ایرانید. ایرانیِ امروز. این هایی که مثلِ همه، تسلیم پانسیون و ماندن نمی شوند. همه ی اینهایی که گذشته و رفته اند اما هنوز دل در گرو بادِ کویر و رقصِ درخت و شولا و گرگی نشستن و  سختی و خانواده و جوانی و اینها دارند. ایشانی که در امروز و دیروز مانده اند. پایشان در ماندآبِ امروز و آنجا گیر کرده و نمی دانند کدام، کدام است! انگار آن پیرِ بارانی پوش، خود قیس است. سایه قیس است و آن قیس،...! 

خیلی حرف از این کتاب دارم و بهتر که در دل داشته باشم. برداشت ها متفاوت ست. لازم به ذکر است که آغازِ کتاب کمی گنگ است و شاید کتاب پرت کن هم باشد! ولی کمی صبر لازم است. من خودم سه بار، در فصول و زمان متفاوت سراغش رفتم تا اینکه توانستم در اسفند امسال بخوانمش. آنهم پس از شاهکارش! 

خط و پاراگراف آخر هم خرج امید شود اشکال ندارد. البته نه از آن جنس امیدواری هایی که ...! امید که "زوال کلنل" به همراه "طریق بسمل شدن" از کشاکشِ نظرات و چکاچاکِ عقده ها سالم بیرون بیایند و بتوان از اینها هم لذت برد. ما به همان اسکلت راضی هستیم؛ هر چند که حال سکاندار رضایت کسِ دیگری ست! 

برچسب‌ها: ادبیات ایران
نظرات (9)
علی اکبر ||
دوشنبه 11 فروردین‌ماه سال 1393 ساعت 12:19
البته من امروز اینکار را به صفحه رسانیدم اما تاریخ، همان تاریخِ یادداشت است. دو هفته این ور و آن ور است.
امتیاز: 0 0
شکوفه ||
چهارشنبه 13 فروردین‌ماه سال 1393 ساعت 13:49
سلام دوستان عزیز گرانقدر.
مدیر وبلاگ ترانه ی باران هستم. آدرس وبلاگمو عوض کردم جدیدا. ممنون میشم اگه لطف کنید و لینک رو اصلاح کنید.
با سپاس فراوان.
امتیاز: 0 0
پاسخ:
این کار بشد.
محسن ||
چهارشنبه 13 فروردین‌ماه سال 1393 ساعت 18:33
چند بار این کتاب را آغاز به خواندن کردم. ولی راستش خیلی سخت بود. نتوانستم تمامش کنم. شاید در سال جدید.
امتیاز: 0 0
پاسخ:
من هم چندباری بازش کرده بودم و کرخت بسته بودمش. اما این گرانی کاغذ و چاپ و نهایتا کتاب موجب شد این داستان را بیابم.
امید که شما، خودکار و ارادی سویش کشیده شوید.
مهشید ||
یکشنبه 17 فروردین‌ماه سال 1393 ساعت 18:40
سال نوی دوستان کتابخون مبارک .
آقای علامتی خدا قوت . خواندنی بود .
مطالب و معرفی جدید در وبلاگ ما . خوشحال میشیم سری بزنید .
سالتون سرشار از کتاب های خوندنی
امتیاز: 0 0
پاسخ:
ممنون. بر شما هم میمون و مبارک و پرکتاب و پر بار باد.
استفاده می کنیم.
لطف دارید.
حسین ||
یکشنبه 17 فروردین‌ماه سال 1393 ساعت 21:19
سلام استاد ....خدا قوت...
واقعا وقتی وبلاگتونو دیدم ذوق زده شدم...من همچین طرحی تو ذهنم هست...ولی هیچوقت نمیتونم اجراش کنم...
بنظرتون برای یک روند مطالعه خوب چکار کنم؟از چی شروع کنم؟
ممنون میشم تجربیاتتون رو در اختیارم بذارین و کمکم کنید...
امتیاز: 0 0
پاسخ:
ممنون.
البته که خطاب پیام شما به صاحب این مجموعه ست، اما انگار این منم که باید پا توی کفش بزرگان کنم.
منظور شما رو از "از چی شروع کنم" نمی فهمم! اما اگر می خواهید کتاب خواندن را شروع کنید و مانده اید که با کدام کتابها وارد شوید، من هم مثل همه ی کتاب خوانها برای خودم نظری محتاطانه دارم و چندتایی می گویم. بی شک دیگران هم می توانند دستی بر آتش داشته باشند. وگرنه که منظور خود را از سوال فوق روشنتر بفرمایید تا اگر شد، کمکی شود.
من همیشه اولین کتاب را برای ساختن روال، "شازده کوچولو" می دانم. من به سحر این کتاب ایمان دارم و تا به حال هم تیرم به سنگ نخورده. بعدش"ماهی سیاه کوچولو" صمد بهرنگی و " شما که غریبه نیستید" مرادی کرمانی."همسایه ها" احمد محمود و "کوری" ساراماگو و "عقاید یک دلقک"هاینریش بل و "ناتور دشت" سلینجر و "زندگی در پیش رو" رومن گاری و غیره هم بعدها ثمر بخش خواهند بود.
امیدوارم که در اثر این همه کلمه،کمکی توانسته باشم بکنم.
پوزش از تاخیر.
ممنون.
محسن ||
یکشنبه 24 فروردین‌ماه سال 1393 ساعت 22:55
شما حالتون خوبه؟ کجایید؟ من نگران شما هستم.
امتیاز: 0 0
پاسخ:
قربان شما.
حال اینجایم.
ممنون از حسن توجه شما.
من تقریبا هر روز سرکی بدین درگاه می کشم. دلیل امتناع از پاسخ دوستی که سوال داشت، خطاب ایشان به شما بود و من احساس کردم شما متوجه نشده باشید پس گذاشتم بماند و اِلا گستاخی نمی کردم.
اگر ذهن و زبان و دست و وقت و کاهلی امان دهد، این هفته یکی دو کتاب معرفی خواهم کرد که مثل همیشه مشهور و خوانده شده اند. البته که یافتن کتابی برای معرفی که شما آنرا نخوانده باشید یا از مضمون و ما فیها مطلع نباشید بسیار سخت است و هنوز این حقیر بدان دست نیالوده ام!
البته که نگرانی شما نمی تواند بی جا باشد.
ممنون استاد.
محسن ||
شنبه 30 فروردین‌ماه سال 1393 ساعت 21:17
اصلن به فکر نوشتن در باره ی کتابی که خوانده شده یا نه، نباشید. هر چه می خواهید بنویسید. ولی یک چند روزی بگذارید در فراق مارکز باشیم.
امتیاز: 0 0
پاسخ:
من که هنوز درگیرم. مرگ واقعیت عجیبی ست! یک واقعیتِ دروغ یا یه دروغِ واقع! نمیدونم.فقط چند لحظه آدم می ماند!لامذهب حرف زدن درباره ش هم سخت است.
به روی چشم. ما را چه به تخطی!
نیلوفرانه ||
پنج‌شنبه 2 مرداد‌ماه سال 1393 ساعت 00:42
بعضی کتابها به معجزه شبیه هستند این کتابها بعد از خوندن از کنارم دور نمیشن یا رو میزکامپیوترم هستند یا رو میز کنار تختم
سلوک از اون کتابهایی هست که مسحورم می کنه کنار دستم میمونه تا کی نمی دونم اما همیشه هست و بارها میخونمش
امتیاز: 0 0
پاسخ:
فوق العاده ست.
ROHAM ||
دوشنبه 26 تیر‌ماه سال 1396 ساعت 21:48
باید کتاب زیبایی باشد.
امتیاز: 0 0
پاسخ:
نویسنده این یادداشت دیگه اینجا سر نمی زنن. من هم کتاب رو نخوندم و نمی تونم جواب شما رو بدم. شرمندام.
مهدی بهشت
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد