X
تبلیغات
رایتل
چهارشنبه 30 مهر‌ماه سال 1393 @ 21:56

زندگی خواهم کرد

نام کتاب: زندگی خواهم کرد

نویسنده : فریما قباد

انتشارات: آرتامیس

قیمت: 130000 ریال

چاپ نخست: 1392

280 ص


 کتاب داستان حال و روز جوانان مبتلا به سرطان را از زبان رایکا، دختری بیست و شش ساله و  شخصیت اصلی داستان  بیان می کند .  سن نویسنده در هنگام حدود سی بوده است بنا بر این  حال و روز  این دوره  جوانان را می شناسد و از زبان خودشان می نویسد. در بسیاری جاها جوان بودن نویسنده  کاملا احساس می شود ،با این حال نه تنها نمی توان ایرادی به نویسنده گرفت بلکه جذابیت داستان را دو چندان می کند.


نویسنده می گویدناشرش حتی حاضر به خواندن کتاب نبود و با اصرار زیاد نویسنده حاضر به خواندن برای بررسی قابلیت چاپ  شد و  خوشش آمد .کتاب برای وایرستاری رفت و از همان برگ نخست ایرادات زیادی به آن گرفته شد . ناشر کتاب را پس گرفت و به دکتر نصرت الله بختورتاش سپرد و دکتر دست به هیچ واژه ای نزده  و فرموده بودند " من در برابر این کتاب حرفی ندارم". 


در ادامه قسمت کوتاهی از داستان برای آشنایی با نثر نویسنده آمده است:

 

 "اینجا بعضی ها هستند که نمی دانند برای چه بستری شده اند. فقط خانواده هایشان در جریان هستند."

"کاش من هم نمی دانستم!"

" اشتباه نکن . بیماری هم جزو همه ی آن اتفاق های بدی ست که هر روز با آنها مواجه می شویم و جدا از زندگی ما نیست. هر قدر قویتر با آن روبرو شوی یک قدم جلوتر خواهی بود."

" پس چرا به انها نمی گویید؟"

"چون خانواده هایشان اجازه نمی دهند...."

سرم سنگین بود و دوست داشتم تنها باشم.....


برچسب‌ها: ادبیات ایران
نظرات (4)
محسن ||
جمعه 2 آبان‌ماه سال 1393 ساعت 16:46
روزی و روزگاری که بیش از هزار سال از آن می گذرد خانم فریما ایمیلی برایم روانه کرد که کتابی نوشته است. من آن ایمیل را گم کردم. چرا و چگونه اش را نمی دانم. من از این که نام آن کتاب را به خاطر ندارم غمگینم.
امتیاز: 0 0
پاسخ:
اینجا باید اعتراف کنم من که فریما را گم نکرده بودم از تهیه و خواندن کتابش طفره می رفتم ، زیرا می ترسیدیم خوشم نیاید و نمی توانستم به فریما دروغ بگویم.
روز نمایشگاه " شاهنامه برای بچه ها" پدر گرامی فریما با یک بغل کتاب " زندگی خواهم کرد" وارد شد و گفتند:"فریما خواسته است اینها را به نفع بچه ها بفروشید" و یک جلد از آنها را با یادداشتی که دست خط پدرش بود به من تقدیم کرد. یعنی خیلی خجالت کشیدم ولی خیلی خوشحالم .
محسن ||
جمعه 2 آبان‌ماه سال 1393 ساعت 16:47
این سطر خیلی بر دلم نشست. :
سرم سنگین بود و دوست داشتم تنها باشم.
امتیاز: 0 0
محسن ||
جمعه 2 آبان‌ماه سال 1393 ساعت 21:29
ایکاش من آن روز در تهران بودم. عمرن می گذاشتم آن بغل کتاب را به خانه ی خودتان ببرید. کم کمش یک چند تایی از آن ها را کش می رفتم.
امتیاز: 0 0
پاسخ:
متاسفانه یا خوشبختانه ایشان آخر وقت رسیدند و تنها یکی از آن کتابها هنراه دوست نازنینی رفت باقی کتابها فعلا در کتابخانه ام نشسته اند که یکی از آن شما
mahshid ||
جمعه 30 آبان‌ماه سال 1393 ساعت 20:06
سلام به دوستای عزیزم .
خیلی دوست دارم این کتاب رو بخونم .
ممنون از معرفی خانوم پروانه ی عزیز .
وبلاگ تنبل ما هم بعد از عمری مطلب جدید گذاشته . ممنون میشم سر بزنید .
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سلام
سپاسگزارم
حتما
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد