X
تبلیغات
بازی تراوین
جمعه 29 فروردین‌ماه سال 1393

ادای احترامی به پدر رئالیسم جادویی


بی مقدمه قلم می زنم. در وصف روزی که از خواب بیدار شدم و در هوایی نفس کشیدم که دیگر خالق صد سال تنهایی در آن نبود و تنهایی بسیار غریبی را حس کردم. در واقع، تمام آنچه را که وی، از تنهایی  به من آموخته بود را یکجا دیدم و به یاد گفتگویی آشنا افتادم:

-چرا انسانهایی چنین گرانقدر می میرند؟

-ما همه می میریم.

و من امروز سخت ایمان آوردم که قطعا چنین نیست، هستند انسان هایی که هرگز نمی میرند، نه بدین دلیل که الزاما اثری جاودانه بر جا گذاشته اند که در جامعه بشری قابل ستایش است، بلکه به این دلیل که مانند روح در آثارشان جریان دارند و خط به خطشان در وقایع روزمره ما حلاجی می شود. انسان هایی که آثاری زنده خلق می کنند، فیلم هایی که تو را نگاه می کنند، نقاشی هایی که به تو زل می زنند، موسیقی هایی که تو را گوش می دهند و کتاب هایی که در دست تو نفس می کشند.

بی شک مارکز یکی از تاثیر گذار ترین ادیبانی است که تا کنون زیسته و برای من مانند پدری بود که  مرا از اعماق ادبیات ساده نوجوانان به جهانی سرشار از ادبیات بدیع و حیرت انگیز راهنمایی کرد و این من، با صد سال تنهایی پا به وادی ادبیات گذاشتم و تا آخرین لحظاتی که نفس خواهم کشید، به یاد همان بعد از ظهری که سرهنگ آئورلیانو بوئندیا روبروی جوخه اعدام ایستاده بود، زندگی خواهم کرد.

از نظر شخص من، مارکز به این دلیل در زمره بزرگترین نویسندگان قرار می گیرد که توانایی بسیار بالایی در بیان قصه هایی سرشار از خلاقیت، به زبانی شیوا دارد. قصه هایی که سلسله وار به یکدیگر متصل اند و تصویری خاص و متفاوت از انسان هایی چند بعدی به ما میدهند. انسان هایی که با موشکافی تک تک سلول هایشان، جهان هایی موازی را می توان بیرون کشید و هرگز از ناخودآگاه ذهن پاک نمی شوند و چه بسا به مرور زمان، پررنگ تر و پررنگ تر می شوند، تا جایی که به راحتی آنها را می شناسیم و گاه، طی ملاقات با افراد مختلف، پیش خود می گوییم:" آه، پس بابلیونو این است،" و یا "این هم همان پیرمرد بسیار فرتوت است که احتمالا بالهایش را پنهان کرده." و همچنین تصاویری تلخ و غم انگیز را بیان می کند که اتفاقا مطلقا سیاه نیستند و در نگاه اول، حتی رنگارنگ هم به نظر می رسند.  البته نوآوری وی در عرصه ادبیات با سبک خاص رئالیسم جادویی، ممکن است از زاویه دید هر مخاطبی، جالب توجه نباشد و هر مخاطبی نتواند به جهان رئال و ناتورال، به شکلی جادویی بنگرد. در واقع، گاهی اوقات شکستن مرز های تفکرات ایده آلیستی و کلاسیک کاری بسیار دشوار است. و قطعا نقدی هم به این افراد وارد نیست چون نگرش انسان ها به جهان پیرامونشان بسیار متفاوت است.  اما کسانی که می توانند با جهان مارکز ارتباط برقرار کنند، احتمالا می دانند که هنوز کسی مانند وی نتوانسته کره زمین را این چنین جادویی بیاراید.

قصد من از نوشتن این مطلب، فقط ادای دینی بود به یکی از بهترین راویان جهانم، به زبان خودش و البته من مدتهاست که چیزی ننوشتم و اگر تا صد سال دیگر هم بنویسم، نخواهم توانست حتی یک خط به تمجید حقیقی وی بپردازم. در نهایت، می دانم که دیگر به جهان مانند گذشته نخواهم نگریست و زمان بیشتری را صرف پرداختن به آثار وی خواهم کرد.

با این سخنان از به یاد ماندنی ترین اثر وی، به پایان می رسانم که:

چنین پیشگویی شده بود که شهر سرابها، درست در همان لحظه ای که آئورلیانو بابیلونیا کشف رمز مکاتیب را به پایان برساند، با آن طوفان نوح، از روی زمین و خاطره بشر محو خواهد شد و آنچه در مکاتیب امده است، از ازل تا ابد تکرار ناپذیر خواهد بود، زیرا نسل های محکوم به صد سال تنهایی، فرصت مجددی در روی زمین نداشتند. (به ترجمه بهمن فرزانه)


جمعه 29 فروردین‌ماه سال 1393

گابرییل به بهمن پیوست


گابریل گارسیا مارکز

1927-2014


گابریل گارسیا مارکز به بهمن فرزانه پیوست. اکنون بهمن خوشحال است.

از گابرییل قبلن در دو جا یاد کرده بودیم.


گزارش یک آدم ربایی

خاطرات روسپیان سودازده ی من


بقیه ی این کتاب ها در کتاب خانه ی من خاک می خوردند و من مانده ام با تنبلی ام، که در مورد آن ها چند خطی بنویسیم. می دانم گابرییل مرا نمی بخشد.

چهارشنبه 13 فروردین‌ماه سال 1393

جای خالی "سلوک"!

سلوک 

محمود دولت آبادی 

نشر چشمه 

تیراژ 3000 نسخه 

چاپ هشتم 

پاییز 1386 

تهران 

3500 تومان 

214 رویه 

 

چند کتاب، پشتِ سرِ هم خواندم! هیچ کدام قدرِ سلوک، مجابم نکرد اینجا بنویسم. "گرمازده" مهام میقانی، "جای خالی سلوچ" دولت آبادی، "هنر" دکتر شریعتی، "ایوانف" چخوف، "خواب زمستانی" گلی ترقی، "آینه های دردار" گلشیری، "نگران نباش" مهسا محب علی و...! رمزش را نمی دانم!  

تنها رمانِ شهریِ دولت آبادی- البته منتشر شده ها ملاک ست والا که...- که در شهر هم خیلی نمی گذرد و تمام در ذهن و زبان و خاطر و دل است. زندگیِ قیسِ پنجاه و هفت هشت ساله ای که رنجنامه ی خود را در ارتباط با لطایف عاشقانه اش با نیلوفرِ هفده هجده ساله که یازده سال درگیر همند و سرآخر کار به جاهای دیگر می کشد و فبها. پیرمرد انگار در خارج ست و به دیدار عمو آصف نامی آمده و او در منزل نیست. قیس مجبور ست که زمان بگذراند و می گذراند. به پانسیون و هتل و اینها هم نمی رود. دستش نمی رود. 

هِی به قهوه خانه نزدیک منزل دوستش می رود و قهوه لب می زند. کامل نمی خورد. چای هم نیست. بارانی خاکستری و شال گردن و چمدان هم وبال گردن هستند. می گردد و می گردد. در پرسه گردی هاش، نصفه و نیمه به یاد رابطه اش با نیلوفر می افتد که به چندین نام می خوانده اش. مها، نیلوفر، مهتاب و...! 

مهتاب، دو خواهر دارد. دو خواهری که در خانه اند. ( نمی دانم چرا حس می کنم شرحم به ابتذال کشیده می شود!) فخیمه و فزه. اسم ها در این رمان باید حرف داشته باشند. فزه انگار نقشِ بر هم زننده ی ارتباط دارد. پدرش سنمار هم جالب مردی ست! در اتاق بالا دست خود را زندانی کرده و کاری به همسر و فرزندان ندارد. از پسر چک می خورد و دیگر دیده نمی شود. انگار که مرده باشد. دیگر حتی بویش هم نمی آید. صدای رادیوش اما هنوز هست! 

سلوک، زمانِ اولین چاپش که سال82 باشد، سر و صدای زیادی انگار به پا کرده و در سایت های مرتبط خواندم که واکنش هایی در پی داشته. بدون ذکر منفی یا مثبت بودنِ واکنش ها. به نظر من که کار سخت خوان و کار شده یی آمد. با اینکه متن داستانیِ بکری به سان کارهای قبلی ایشان نداشت و از همان اول انتظار می رفت چه خواهد شد. هر چقدر هم که کار بی نیاز به داستان و قصه باشد، بالاخره باید یک زمینه ی داستانی و رمان وار داشته باشد. 

یادم رفت از پیرمردِ خاکستری پوش و قوز کرده ی داستان بگویم که قیس از او در طول کتاب یاد می کند که در پرسه گردی هاش او را در پارک دیده و او نیز برایش دفترچه ای قدیمی و کاهی روی نیمکت سنگی به جای گذاشته و اصلا منبع الهام یا یادآوری قیس است که از زندگیش می گوید و سختی ها و موانع و عشق کهنسالی و ماندن و رخوت. 

من اینکار را بعد از "جای خالی سلوچ" خواندم و نظرم نسبت بهش مساعد بود. نمی دانم اگر بعدها هم بخوانمش چنین اعتقادی خواهم داشت یاخیر ولی دوست داشتم ازش بگویم بدون اطلاع از اینکه پیش از این، اینجا معرفی شده یا نشده باشد. 

پشتِ جلد، دولت آبادی از سختی ها و مشقات ادبیات و نوشتن می گوید و رنج و کاستن و پوسیدن . از روایت و جان کندن و گفتن و نوشتن و پیراستن. از خودی می گوید که دیگران فکر می کنند چه هست! از خودی که پرُ است از فکر و خیال و رمز و سایش. 

تصویر ها در رمان آشنایند. انگار خود دولت ابادی. نمی دانم. صحبت از این چیزها جربزه می خواهد. گویی همه ی تصویرها قیس اند. همه پدر قیس اند. یا شایدم سنمار. همه ایرانید. ایرانیِ امروز. این هایی که مثلِ همه، تسلیم پانسیون و ماندن نمی شوند. همه ی اینهایی که گذشته و رفته اند اما هنوز دل در گرو بادِ کویر و رقصِ درخت و شولا و گرگی نشستن و  سختی و خانواده و جوانی و اینها دارند. ایشانی که در امروز و دیروز مانده اند. پایشان در ماندآبِ امروز و آنجا گیر کرده و نمی دانند کدام، کدام است! انگار آن پیرِ بارانی پوش، خود قیس است. سایه قیس است و آن قیس،...! 

خیلی حرف از این کتاب دارم و بهتر که در دل داشته باشم. برداشت ها متفاوت ست. لازم به ذکر است که آغازِ کتاب کمی گنگ است و شاید کتاب پرت کن هم باشد! ولی کمی صبر لازم است. من خودم سه بار، در فصول و زمان متفاوت سراغش رفتم تا اینکه توانستم در اسفند امسال بخوانمش. آنهم پس از شاهکارش! 

خط و پاراگراف آخر هم خرج امید شود اشکال ندارد. البته نه از آن جنس امیدواری هایی که ...! امید که "زوال کلنل" به همراه "طریق بسمل شدن" از کشاکشِ نظرات و چکاچاکِ عقده ها سالم بیرون بیایند و بتوان از اینها هم لذت برد. ما به همان اسکلت راضی هستیم؛ هر چند که حال سکاندار رضایت کسِ دیگری ست! 

یکشنبه 25 اسفند‌ماه سال 1392

شاهنامه و بچه ها


شاهنامه به روایت: حسین فتاحی

نگارگر: محمدرضا دادگر

انتشارات بنفشه

قیمت: یک جلد 700 تومان

مجموعه شش جلدی: هر جلد 6000 تومان

....

حسین فتاحی  با نثری بسیار ساده و روان و برداشتی خواندنی داستان های شاهنامه را برای بچه ها نوشته است و محمد رضا دادگر به شیوه ای بسیار تماشایی و اندیشه برانگیز نیز داستان را با نگاره هایشان آرایش داده اند و مجموعه ای بسیار خوب و خواندنی برای بچه ها ترتیب داده اند.

 

این مجموعه ها می تواند عیدی مناسبی برای بچه ها باشد.


مجموعه های گوناگون آن را می توانید از اینجا ببینید


آدرس فروشگاه مرکزی: تهران خیابان انقلاب ، روبه روی دانشگاه، خیابان فخر رازی، خیابان شهدای زاندارمری شماره 90

تلفن: 66404410

جمعه 9 اسفند‌ماه سال 1392

دست نوشته‌های یک مرده


دست نوشته‌های یک مرده

اثر: میخاییل بولگاکف

برگردان: فهیمه توزنده جانی

نشر تندیس

230 رویه – چاپ اول – 1390- تیراژ 1500

***

قبل از هر چیز بگویم: این کتاب هنوز در بازار هست. همین چاپ اولش. ینی چیزی بیش از دو سال هنوز این 1500 نسخه به فروش نرفته. بگذریم.

بنا به روایت بولگاکف، این کتاب از کسی به او رسیده و در خواست کرده که به هر شکل ممکن، آن را به چاپ برساند. میخاییل می‌گوید خودش هیچ دخل و تصرفی در آن نکرده مگر بسیار کم که آن هم کوچکترین لطمه‌ای به متن نزده است.

ولی مگر می‌شود؟ شنونده که ماییم باید عاقل باشیم.

چرا نویسنده‌ی این دست نوشته‌ها احساس کرده که میخاییل امانت دار خوبی است؟ بلوگاکف چرا باید تن به این کار بدهد؟ و کتابی را که برای او پست شده، به دست چاپ برساند. نویسنده چه نیازی به بوگاکف داشته که این کار را برایش بکند. آن هم کسی که خودش در دوران سیاه کمونیسم حاکم بر شوروی سابق با رهبری قلدر چون استالین مشکل داشت؟ جز این که به درستی، و با اطمینان صد در صد بگوییم این دست نوشته ها کامل متعلق به خود اوست و این یک شگرد نویسندگی بی بدیل است که از کسی چون بولگاکف بر آمده است. و از آن تاریخ تا به امروز هم از کس دیگری دیده نشده و یا حداقل من ندیده‌ام. و نیز از آنجایی که هیچ کس تا لحظه ی مردنش نمی تواند زندگی اش با بنویسد، این یادداشت ها نیز ناتمام هستند.

کتاب را می‌توانید چون دیوان حافظ بخوانید. گیرم نه از هرجایی که باز می‌کنید که از ابتدای هر فصلی که آن صفحه باز شده را در بر می‌گیرد.

پاراگرافی از ابتدای آن را برایتان می‌نویسم و شیرینی کتاب را با یادداشت خودم برایتان تلخ نمی کنم.

این‌روزها شهری که داستان در آن می‌گذرد دچار بحرانی تاریخ‌ساز است. کیف را می‌گویم. انگار مردم آن دیار حالا حالاها نباید رنگ آرامش به خود ببینند.

***

نخست باید به خوانندگان محترم یادآور شوم که به عنوان نویسنده با این نوشته‌ها هیچ ارتباطی ندارم و این مجموعه به طرز کاملن عجیب و حزن انگیزی به دستم رسیده است. دقیقن در سال گذشته در روز خودکشی سرگئی لئونتویچ ماکسودف در کی یف، بسته ای به هم‌راه یک نامه با مضمون عجیبی از او دریافت کردم که این نوشته ها داخل آن بسته قرار داشت. مضمون نامه چنین بود:

سرگی لئونتویچ در حالی که تصمیم گرفته است دنیا را ترک کند دست نوشته های خود را به من تقدیم می‌کند و از آن جایی که من تنها دوستش هستم می‌خواهد نوشته‌ها را تصحیح کنم و با امضای خود، آن را در سراسر دنیا منتشر کنم.....

.........

جمعه 18 بهمن‌ماه سال 1392

بدرود بهمن


بهمن فرزانه

1392   1317


بهمن فرزانه ی خوب هم به تاریخ پیوست. کسی که نامش به عنوان برگرداننده ی هر کتابی تصمینی بود برای خواندن آن.

اولین کتابی که با برگردان او خواندم، صد سال تنهایی بود. سال 1358. و آخرین آن، عروسک فرنگی. سال 1390. یکی از کسانی بود که هنگام خواندن کتابی از او، اذیت نمی شدی. چیزی که این روزها بسیار آزار دهنده شده است و هر روز که می گذرد انگار بدتر و بدتر هم می شود. شوربختانه جای کسانی چون ابراهیم یونیس و مهدی سحابی را کسی پر نکرده بود که بهمن فرزانه هم به این جمع اضافه شد. وی بسیار وفادار به متن بود ولی  از آوردن اصطلاحاتی که کمک به رساندن مفهوم نویسنده به خواننده می کرد ابایی نداشت. اما دیگر کار را بدانجا نمی کشاند که در ترجمه اش از واژه هایی استفاده کند که حتا اکنون در زبان پارسی مهجور است و جا نیافتاده.


در زیر مصاحبه ای بسیار خواندنی با او را ببینید. از ایسنا وام گرفته ام. با این که نظرش را در مورد آلبا دسس پدس و ایزابل آلنده  نمی پسندم.


چند خطی از مصاحبه را این جا ببینید:


"تنسی ویلیامز از من در نامه‌ای پرسید، نام تو چه معنایی می‌دهد؟ گفتم «بهمن» به زبان قدیمی یعنی دوست. معنی دیگرش هم همان «بهمن» است. یعنی فرود آمدن توده‌ی برف از کوه."


این جمله را هم دوست دارم:


"پکی به سیگار بهمن فیلترسفیدش می‌زند، آن را در زیر‌سیگاری کنار ده‌ها سیگار دیگر که تا نیمه کشیده، خاموش می‌کند. می‌پرسیم، چرا این‌جوری سیگار می‌کشید؟! می‌خندد و می‌گوید، برای این‌که نصف سرطان را بگیرم!"

چهارشنبه 4 دی‌ماه سال 1392

فارنهایت 451

فارنهایت 451 

ری بردبری 

علی شیعه علی 

نشر سبزان 

چاپ اول 1390 

شمارگان 2000 نسخه 

قیمت 4000 تومان 

191 رویه 

 

کتاب را دو سال پیش خریدم. با چاپ داغ  آب انبار مرادی کرمانی و  چاپ سرد ما سه نفر هستیم داود غفارزادگان. دو تای آخری را خواندم. این یکی ماند. معلوم بود از آن کتابهاییست که خود حکم می کند چه وقت خوانده شود و چه وقت نه. خواندن سه چهار کتاب هم این تجربه را به آدم می دهد که در خواندن بعضی کتابها نمی بایست عجله به خرج داد. هیچ عجله یی نبود. هنوز اینقدر کتاب گران و دور نشده بود.من تازه دانشجو شده هم آنقدر وقت داشتم که اینها را بخوانم. شاید رفتم و مرد داستانفروش را خواندم. شایدم انجمن شاعران مرده. یا نه! رفتم و قایق سواری در تهران سپانلو را نافهم خواندم. شایدم چشم ها و دست های نادرپور بزرگ. بالاخره ماند. گاری کوپر را خواندم و نگاهی بهش انداختم. چشمک نزد. همسایه ها هم. سمفونی مردگان و شنل و داستان های همشهری و حتی آخرین وسوسه مسیح. اما اینجا، در این تکه پازل، در این بریده زمان، بعد باز خوانی ناتور دشت و تجربه افتضاح خواندن یک نسخه تازه چاپ و ویر کمک به صنعت نشر، مجابم کرد که حالاست آن زمان نرسیده! رفتم سراغش. نگاهی نکردم تا نا چشمکیش آزارم ندهد. گذاشتمش توی کیف و باز آواره ی کوچه های منتهی به فرهنگسرا و اشنو شدم. داخل نرفتم. فقط از جلوش رد شدم و اتوبوس و آغاز. آنقدر اتوبوس شلوغ بود که جذبه استثنایی کتاب را لمس کنم و دیگر نفهمم چه شده تا هوار راننده روی سرم آوار شد. من ماندم و کتاب و جذبه و خیابان. باران که نمی بارید. کتاب دست گرفتم و رفتم توی ترمینال برای مسیر برگشت همان اتوبوس. اولش اتوبوس آنقدر خلوت بود که بدانم و استنتاج کنم که این از آنهایی ست که یکبارگی ش افاقه نمی کند. کار ید طولایی دارد و اصلا شبیه آن آمریکایی هایی که خوانده ام نیست. موضوع، بکر. زبان، کشنده. اشخاص، ملموس. همه چیز نزدیک بود جز ادامه دادن به خوانش. دیگر باید پیاده می شدم. ناکامی مسیر رفت، آنقدر بهم امان نداد که تجربه ناب رفت را تکرار کنم. یک چشمم به کتاب بود و چشم دیگرم به بیرون بخار گرفته! خانه هم کار ادامه داشت. میلی به غذا خوردن نداشتم اما وای ازین سفره ها و چیدمان و کوچکی خانه! اشتها داشتم ولی. خودم از نگاه دیگران فهمیدم که از صورت خندانم بدجوری متعجبند. و اینکه دست از پا نمی شناسم و حال تک تک شان را چند باره می پرسم و لقمه های درشت بر می دارم. مثل آغاز " اگر شبی از شب های زمستان مسافری" باید داد می زدم که من دارم فارنهایت می خوانم.عجوبه و شاهکاری که مدتها در قفسه ی فقیرم پارک بود. مدفون نبود، البته. پارک بود. چشم انتظار بود. هر دو چشم انتظار بودیم. چشم انتظار رسیدن. 

زمان، نامعلوم. جا، تقریبا نامعلوم. شغل، تعجب برانگیز. آتش نشان آتش افکن! خانه ها ، ضد آتش. مردم، تنهاتر. زمان، دور یا نزدیک ولی آینده. سرعت. پیشرفت. تنها. کار. رادیو . هندزفری های صدفی.بیلبوردهای چند صد مایلی. ندیدن. نشنیدن. نگفتن. نخواستن. نخواندن. نشناختن. شاد بودن. شاد بودن! 

شرح یک عصیان. عصیان از قبل بوده و با ترس و لرز و نه در این حد بلند و بالا و ملموس.یک خستگی. یک دنیای خسته. همه می دانند. همه خسته اند. اما این همگی در حد 1984 نیست. کمتر. مردم شاید راضیند. قاطبه راضیند. چون اگر کتاب داشتن و کتاب خواندن هم آزاد بود ایشان دستی بر آتش نداشتند باز. یا اگر زوری بود شاید ورقی تورقی. اما یک قطعه شعر، حالی بدیشان تزریق می کند و گریه ای می آوارد که دلیل و منشاش را نمی دانی و توقف نمی توانی. 

همه ی استادان و فرهنگیان و قدیمی ها و دوست داران کتاب یا از پنجاه سال پیش در دیوانه خانه اند و کتابها سوخته، و یا فراری اند و هیچ کاره و فراموش شده. یادآوری ایشان غم می آورد و افسوس و خواندن کارهایشان پوچی و یاس و سختی! پس نمی خوانیم. آنچه که هست هم نابود می کنیم. از طریق خود مردم. شما به ما هشدار بدهید و آدرس. شب آنجا جشنی برپاست از سوزاندن خانه و کتابها و صاحبش کت بسته تحویل دیوانه خانه. اینها مضرند. برای جامعه و کنش و فعالیت و زندگی و شادمانی مضرند و باید نابود شوند. قهرمان، مونتاگ، یکی از این آتش افکن هاست. سرشار از بوی نفت سفید و خستگی و مرارت. دیگر این کارها تبدیل به نماد شده. دیگر کمتر خانه ایست که در آن کتابی باقی مانده باشد. جای همه شان در کوره های زباله سوزی خانه هاست. اما چندتایی هستند. جشن ها تک و توک هستند و برقرارند و مردم خوب استقبال می کنند. روشنایی تا صبح. نویسنده اش می گفت عطف کار در آنجایی ست که مونتاگ می بیند زنی خود را با کتابهایش می سوزاند. مونتاگ ضربه خورده. تلنگر را داشته و حال به فکر می افتد. بیش از پیش. این کتابها چی هستند؟! با زنش در میان می گذارد. زنی که نفریحش فقط ماشین سواری ست با سرعت بالا و قرص خواب و آن صفحه های الکتریکی اتاق نشیمن که قرار است جای خانواده را پر کنند. 

او چه می داند تو از کلاریس چه شنیده ای؟! او چه می داند آن خانوم چه طور سوختنش را به انتظار نشسته بود و با معشوقش می سوخت. او را بگذار به موسیقی و ماشین و هال! 

اینها چیستند که من می سوزانم؟! 

این دیگر جرقه ست. از تلنگر گذشته. اوج. هر اوجی هم فرودی دارد. دیگر سر کار نمی روم! همین که گفتم، دیگر سر کار نمی روم. دیگر از بوی نفت سفید متنفرم. او شکل می گیرد. معنی و آواز و آهنگ و پرواز می گیرد. بالهایم کو؟! چه کسی بود صدا زد مونتاگ؟! 

فارنهایت 451 : دمایی که در آن صفحات کتاب آتش می گیرند و می سوزند.

چهارشنبه 20 آذر‌ماه سال 1392

شب روی سنگفرش خیس

شب روی سنگفرش خیس 

نمایشنامه 

مرحوم اکبر رادی 

چاپ اول 1378 

شمارگان 3300 نسخه 

نشر نیلا 

6500 ریال 

160 رویه 

 

 

بی گمان، کسی که پرش به پر تیاتر خورده باشد و کمی با آن آشنایی داشته باشد، اکبر رادی و هادی مرزبان را خواهد شناخت. اسامی زیادند. محمد رحمانیان، محمد یعقوبی، اکبر رادی، استاد زنجانپور، محمود استاد محمد، بیضایی، محمد چرمشیر و خیلی های دیگر. هرکس به نامی و کاری شهره اند. یکی ایوانف سرایی، یکی آسید کاظم، یکی یک دقیقه سکوت و هرکس به نامی و یادی. نمی توان گفت اما اکبر رادی به نوشتن شب روی سنگفرش خیس شهره است اما به نظر من حکم باغ آلبالو برای انتوان چخوف را دارد. شرح زندگانی و نابسامانی ایجاد شده در زندگی یک استاد بازنشسته ادبیات که در آستانه انقلاب از دانشگاه، محترمانه درخواست بازنشستگی می کند و محترمانه پذیرفته می شود. بی هیچ گونه اظهار تاسف.مردی سالمند که انگار در نمایش استاد مرزبان، جمشید مشایخی بازیش کرده و می توان تصور کرد چه کرده.استادی که سرگرم جمع کردن یک مرجع است و زندگی بالنسبه آرامی دارد تا اینکه سر و کله دوست و همکار قدیمی پیدا می شود و به همراه خود یک نامه ی دعوت به تدریس می آورد. داستان این استاد از اینجا شکل می گیرد. استادی که به هر از چندی سیگار دود کردن و لذت از نوای حزن انگیز پیانوی دختر نابیناش خوش بوده و به نوعی زندگی می گذرانده و بزرگترین دغدغه اش بازچاپ کتاب تاریخ ادبیاتش می توانست باشد. یواش یواش سایه زن طلاق گرفته اش که در بارسلون سکنی گرفته پیدا می شود و یاد کارهاش و مزاحمتهای پی در پی خواهر زاده اش آرامش را از استاد می کاهد. اینها همه روی سر استاد آرام داستان کم نیست که چک خواهر بیوه اش که با ایشان زندگی می کند نیز افزوده می شود و گذشتن شش ماه از موعد چک و لطف طرف مقابل و حال، نیاز وی به این پول. صد هزار تومان که انگار سال شصت خیلی پول بوده که وی قدیما از صاحب خانه که یک حاجی بازاری ست گرفته بود برای درمان شوهر تو جا افتاده که اثر نکرده بود و وی نیز دار فانی را وداع گفته بود و زندگی همچنان بر ایشان سنگینی میکرد. خانه استاد هم که به نام زنش بوده طبعا خیلی وقت پیش فروخته شده و خرج بارسلون نشین شده. استاد به صورت ضمنی برای کم شدن تمام بلایای گفته و ناگفته بازگشت را علیرغم میلش باور می کند اما مشکلات ایجاد شده در مسیر داستان، از این تصمیم ممانعت می کند که یکیش هم بیماری خود استاد و خواهرش است. فکر نکنم قرار باشد تمام کار را بگویم چون هم نمی شود و هم کار لکه دار می شود. من که شخصا لذت بردم. برای خودم، این موضوع فارغ از اتفاقات حاشیه ای یک دغدغه بود و دوست داشتم این بسته شدن بی منطق دانشگاه و به قول خودشان تصفیه را جایی ببینم و بخوانم. ولی خب! وقتی همه چیز دولتی باشد، فکر و قلم هم طبعا گرفتار تنازعی نابرابر خواهد شد. همانطور که حال همگان شاهدش هستیم. مفلوج! این هم شکر از همان دو سه سال باز بودن موانع. وگرنه که...! همیشه دوست داشتم یک کاری بخوانم که مرتبط با زندگی دانشجویان و اساتید مغضوب آن دوران باشد. البت شاید من نخوانده ام یا به دستم نرسیده. حتمن باید نوشته شده باشد. اساتید و دانشجویانی که به صرف فکر و عقل و اندیشه از زندگی طبیعی و معمولی و عمومی، واداشته می شوند و مجبورند یا سر خود شیره بمالند و برای گذران، بپذیرند که دیگر نیندیشند و یا اینکه پی بدبختی و فلاکت و ناسازگاری را به تن بمالند و فبها. 

این نمایشنامه انگار نوشتنش سه سال طول کشیده و در تابستان هفتاد تمام شده. همچنین این کار اولین بار در بهمن و اسفند 77 به روی صحنه رفته و طبعن آنرا هادی مرزبان کارگردانی کرده است. 

دوست دارم بریده ای از این شاهکار را در متن بگنجانم: 

  فلکشاهی              شما سرفه می کنید و سیگار هم می کشید؟ 

  استاد مجلسی        گاهی سیگار آرامبخش روان است آقای دکتر. 

  فلکشاهی              نچ،نچ،نچ... هیچ قاتلی همچه نسخه ای نمی دهد استاد.(پیش می آید) آیا می دانید با هر سیگاری که مصرف می کنید و، آن همه نیکوتین و قطران، چهارده دقیقه از عمر شریف تان را دود کرده اید؟ 

  مجلسی                در عوض حسن یک عمر کوتاه این است که آدم عذاب کمتری می کشد. 

  فلکشاهی              بر عکس، حسن یک عمر دراز این است که آدم لذت بیشتری می برد.( بارانی خود را روی پشتی مبل می گذارد) پس بنابراین، با روشن کردن سیگار چراغ زندگی تان را به زودی خاموش نکنید. 

  مجلسی                بسیار خوب، این هم محض خاطر شما!

دوشنبه 11 آذر‌ماه سال 1392

دن کامیلو و شیطان


جیوانی گوارسکی

برگردان – مرجان رضایی

نشر مرکز  / 200 رویه / 4200 تومان / 1388

***

می‌گفت: بعداز خواندن میراث اثر هاینریش بل، که آلمان زمان جنگ را تصویر کرده، به سراغ خانواده تیبو رفتم که فرانسه بود در زمان جنگ. غمباد گرفتم. تا کسی مرا به جیووانی گوارسکی معرفی کرد. یا نه. او را به من معرفی کرد. دن کامیلو و شیطان. حالم خوش شد و از افسردگی درآمدم. بهتر دیدم، سعی کنم گاهی به سراغ این گونه کتابهایم بروم و بنا به قول خیام :خوش باشم دمی که با طرب می‌گذرد.

کتاب را به دستم داد. حال و روز من هم خوش شد.

دن کامیلو و شیطان، شامل بخش‌ها یا فصل‌های گوناگون و شبیه داستان های کوتاه است. این داستان ها، کمی تا قسمتی به هم مربوطند ولی با کمی آشنایی با کتاب، می توان بی ترتیب آن‌ها را خواند.

ماجراها در دهکده‌ای می گذرد و در زمان ایتالیایی بعد از جنگ جهانی دوم. حول برخوردهای دو قهرمان کتاب، ینی دن کامیلوی کشیش، و پپونه بخشدار کمونیست، و نیز تندیسی از حضرت مسیح که گاه به شکل وجدان کشیش وارد داستان می‌شود.

درگیری‌ها و گفتگوهای این دو تن که هرکدام سعی در متقاعد کردن دیگری به آنچه که باور دارند هستند، در نوع خود شاهکار است. هیچ کدام از هیچ فرصتی برای ضربه زدن به دیگری فروگذاری نمی‌کند. هرچند گاه و بیگاه، منافع هر دو ایجاب می‌کند برای مقابله با دشمنی مشترک، یا موقعیتی که به نفع هر دو است، در کنار هم قرار بگیرند.

در بحث های این دو که در زمینه‌ی طنز کم نظیر است، با داشتن تضادهای آشتی ناپذیر، هر بار با متلکی از هم جدا می‌شوند. البته گوارسکی در بحث ها بیشتر طرف کشیش را می‌گیرد. البته با استدلال‌ها و نگاه های نویسنده این باور را خوانندگان هم پیدا می‌کنند. کشیش واقع‌بین تر و زیرک‌تر و مردم‌دارتر است. در هر صورت شخصیت‌ها ساخته و پرداخته‌ی ذهن نویسنده‌اند و نه تاریخی و مستند. هرچند اشاره  گاه و بی‌گاه به واقعیت‌های تاریخی، به قهرمانان،  تا حد واقعی بودن جان می‌بخشد و این واقعیت را که با رومانی خیالی طرف هستیم را در ذهنمان کم رنگ می‌کند.

......

- پدر راه رو بند نیار. نمی‌خوام پام رو روی چمن‌های خیس بگذارم. بهتره بری و دعایی بکنی که رییست یک کمی آفتاب بفرسته.

- رییسم به نصیحت من احتیاجی نداره. خودش می‌دونه کی آفتاب بفرسته، کی بارون.

......

صورت پپونه به سرخی انقلاب اکتبر شده بود.


***

چند خطی از کتاب را در صداهایی که می شنویم، بشنوید.

 

شنبه 2 آذر‌ماه سال 1392

ملخ های حاصلخیز

ملخ های حاصلخیز 

اکبر اکسیر 

شعر طنز 

انتشارات مروارید 

چاپ سوم  پاییز 1390 

تیراژ 2200 نسخه 

29000 ریال 

88 رویه 

 

این چهارمین مجموعه از کارهای اکسیر بود که می خواندم. یکسال از روی خواندنش می گذشت ولی برای معرفی، یک روز، از خانه تا دانشگاه و از دانشگاه تا خانه، مترو سوار و اتوبوسی، خواندمش و عجیب که زود تمام شد! 

خب، اینکه آدم بعضی شعر های طنز را نمی گیرد، یک امر بدیهی ست و خوانش سالیانه می طلبد. چون شاعر آنها را یک شبه و در سن من نسروده و فهمش هم ابزار می خواهد و کار. اکسیر را من شاعر طنز بی تو و متکی به عنوان می دانم. شاعری که انتخاب اسم برای شعر و کتابهاش همان اندازه برایش ارجح است که انتخاب کلمات پردازنده فهم. من خودم ، بیشتر اوقات با استمداد از نام شعر، مفهوم را می گیرم و حکمن این انتها نیست. 

از این شاعر خوش ذوق تا به حال مجموعه های: مالاریا، بفرمایید بنشینید صندلی عزیز، ملخ های حاصلخیز و زنبور های عسل دیابت گرفته اند را خوانده ام  و از کارهای جدیدشان متاسفانه بی خبرم. البته که فهم اسامی بعضی کارها ، از فهم خود کار سخت تر ست و شاید با ممارست در خود کار بتوانی نامش را در یابی! 

دوست دارم چندتایی از شعرهای این کتاب را در میان بگذارم. امیدوارم دلزده یا ... نشوید:

خانواده ی سبز 

 

پسرم را به سالمندان برده ام 

پدرم را به مهد کودک! 

خودم نیز همین گوشه موشه ها 

در یک کافه ی ادبی 

نشسته ام 

درست روی صندلی صادق هدایت 

و بوف کور می خوانم 

لطفن سقوط را مراعات فرمایید! 

 

***

گفتمان 

 

گنجشک ها هم سیاسی شده اند 

شب ها در خوابگاه درختان پیاده رو 

هی بحث می کنند، داد می کشند، شعار می دهند 

چون همزمان حرف می زنند 

حرفهایشان را نمی شنویم 

تفنگ بادی ها می آیند چراغ می اندازند 

گنجشک ها سراسیمه پادرختی می شوند 

این درخت امسال چقدر گنجشک آورده است! 

خدا کند ما گوش کم نیاوریم. 

 

***

نفتالین 

 

پدر، نان خالی خورد 

من، نان و هندوانه 

پسرم، نان و هندوانه با نیمرو 

29 اسفند گرامی باد! 

 

***

ماتریال 

 

پدر نر بود 

مادر را ماده می دید 

ماده گرایی پدر، کار دستش داد 

ما، ده نفر شدیم 

حالا دنیا بگوید ماده اساس است 

من باور نمی کنم 

اساس خدا بیامرز پدرم بود! 

 

دیگر حرفی نیست. پوزش از بابت طولانی بودن عریضه!

   1       2       3       4       5       ...       29    >>