X
تبلیغات
رایتل
یکشنبه 6 اسفند‌ماه سال 1391 @ 14:55

طومار شیخ شرزین

طومار شیخ شرزین 

بهرام بیضایی 

فیلمنامه 

انتشارات روشنگران و مطالعات زنان 

چاپ ششم-1380 

 

دوست داشتم حالا که قرار شده در این قالب محترم یادداشت بگذارم،از این بزرگ آغاز کنم. همگی حکما این فیلمنامه نویس و کارگردان شهیر را می شناسید و شایدم چند کتابی ازش خوانده باشید اما بنظر من این از بهترین هاست.حال با چند سطر از آن سعی می کنم ادعایم را اثبات می کنم: 

 

"قراول: در حکم چه نوشته اند؟ اجازه ی سخن گفتن هست؟ 

شرزین: (آرام به سوی دروازه راه می افتد) دندانم را کندند تا نگویم، و چشمم تا نبینم، اما پا را وانهادند که ترک وطن کنم.یعنی که در این شهر جای خرد نیست! 

برخی دبیران و صحافان گریان می دوند سر راهش بی آن که نزدیک شوند؛شاگردان ولوله می کنند. 

شرزین: نگریید شاگردان! ابله گهر را می افکند و خزف به خود می آویزد. راه مرا باز کنید! 

قراولان همه را کنار می زنند. 

شرزین: من تشنه ی حقیقت بودم، و اینک بنگرید؛ حقیقت تشنه منم. " 

                                                   

 


                                                *** 

"شرزین بر یکی کرسی در میان نشسته و دیگران گرد او برخی ایستاده و برخی نشسته بر مصطبه ها.استاد ایستاده میان جمع و نگران.شیخ مقبول کتاب بدست پیش می آید. 

    شیخ مقبول:  پسر روزبهان بگو-آیا هرگز در کتاب سلف نگریسته ای؟ 

    شرزین:  (عرق ریزان)بسیار. 

    شیخ مقبول:  تا رد کنی؟ 

    استاد:  تا بیاموزد! 

    شرزین:  تا بدانم. 

    شیخ مقبول:  (کتاب را بالا می برد)ردِ معلمان!(به او نزدیک می شود)با ردِ معلمان چگونه کتاب از احوال آدمی فراهم کردی؟ 

    شرزین:  احوال آدمی را از نگریستن در احوال آدمی دانستم.مرا پدری بود و مادری و خویشان و همسایه، و آنان همه آدمیان بودند. 

    شیخ مقبول:  آیا کناس و خباز و مقنی اند ماخذ این اراجیف؟ و آنان از بزرگان و اولیا به حقیقت نزدیکترند؟ 

    شیخ غالب:  (بی تاب) چه جاب حجت و جدل؛ این نااهل کتابی در علم جهالت نوشته است. اگر حاصل اینهمه رد بوریحان و بوعلی ست پس پاره کنید این کتاب مستطاب را! 

   شیخ مقبول:  از کدام جرگه ای؟ 

   شیخ سالم:  چرا در ترقیم این صفحات از عقلا دلالت نخواستی؟ 

   شیخ تائب:  (از جا می پرد) چگونه ثابت می کنی درختی است ماننده بر خرد، ریشه های آن در اعماق زمین و تارک آن بر آسمان برین، و ما در سایه ی آنیم نه در سایه ی لطف کردگار؟ 

   شیخ مقبول:  چرا خاک سوزنده نیست و باد را در کوزه نمی کنند، آتش را چرا نمی کارند و چرا آب سربالا نمی رود؟ 

  شیخ غالب:  باید ثابت کنی همه از خرد است و نه اراده ی حضرت باری، و چون ثابت کنی کفر خویش ثابت کرده ای! 

  استاد:  (می کوشد آن وسط صدای خود را برساند) خرد خاصه ی آدمی ست نه جماد و گیاه و حیوان؛ در کتاب بنگرید! 

  شیخ شامل:  گفته اید همه یکسانند، و اگر مردان شمشیر زنند و زنان دوک نشین از آن روست که آنان مشق شمشیر می کنند و اینان مشق دوک. گفته اید اینها همه از ممارست است و نگفته اید ناشی از ذات خلقت! (فریاد می کند) درست است؟ 

  شرزین:  آری اینها همه از تمرین است؛ جلاد تمرین سربریدن می کند و تیرانداز تمرین تیر اندازی، کفاش بسیار کفش می دوزد تا استاد شود و رسام همینگونه، اگر دستی را ببندی بی هنر می ماند و این گناه آن دست نیست، کناه آنست که تمرین بستن کرده. و شما بسیار تمرین می کنید تا کسی را اندیشه بر زبان نرسد، شما که اینک بر خون من دلیرید ، و بسیاری تمرین نیزه می کنند تا شما را که تمرین فریاد می کنید بر من چیرگی دهند، و من تمرین مرگ می کنم! 

   شیخ مقبول:  می شنوید؟(به استاد) این شاگرد تو به لباس علم درشتی کرد! 

   استاد:  بدا به حال من- (پیش می آید خشمگین) نمی شود یکچند زبان درکشی؟ 

   شرزین:  (دست او را می گیرد) جمیل را به شما سپردم ، و روزبهان پسرم. 

   استاد:  (پچ پچ کنان) من جای تو بودم سکوت می کردم؛ آسمان پسر مهربان ری کناری را به یاد آر! 

   شرزین:  (نفس بریده) صدایش هنوز در گوشم است! 

آن طرف میان عالمان یکی را که غش کرده باد می زنند. دو دستگی و هیاهو و ولوله میان جمع؛ شیخ تائب خشمگین پیش می آید. 

   شیخ تائب:  جواب بده؛ چرا در پنجره نیست و پنجره در، چرا دایره گرد است و چهار گوشه چهار گوش، چرا سه شنبه قبل از چهارشنبه است، چرا دو در دو می شود چهار و نه پنج، چرا ما به جای پا بر سر نمی رویم، چرا بیماری مسری است و سلامتی مسری نیست؟ (فریاد می زند) آیا جز به حکم پروردگار؟" 

                                               *** 

استاد بیضایی چه در فیلمسازی و چه در داستان پردازی و نوشتار آنقدر هست که صحبت من کوچک نمایی ای بیش ننماید اما در این کوته خواستم بنمایم که هنوز می توان نوشت از چیزهایی که نخ نما می نماید، از چیزهایی که هست و به چشم می آید و لاجرم از پس تکرر، رخوت از سر و کولش می بارد.برای خود من که اسامی این شیوخ یک حالت نوستالژیک ایجاد می کرد؛شما را نمی دانم. 

باشد که بخوانید و لذتش را ببرید./

نظرات (5)
پروانه ||
دوشنبه 7 اسفند‌ماه سال 1391 ساعت 13:21
از اینکه به این جمع پیوستید خوشحالم و به شما خوش آمد می گویم

این فیلمنامه از بهرام بیضایی را ندیده ام امیدوارم در نخستین فرصت آن را بخوانم
چند صفحه است؟

امتیاز: 0 0
پاسخ:
ممنون.من هم خوشحالم!
متاسفانه حالا انگار این کتاب تجدید چاپ نمی شود یا اقلا من ندیده ام.این نسخه ای هم که دست من است ،هدیه ایست از جانب یک دوست.
امیدوارم بتوانید زودتر بخریدش و بخوانیدش.من هم سعی می کنم بیشتر ازین کتاب مطلب بگذارم.
محسن ||
دوشنبه 7 اسفند‌ماه سال 1391 ساعت 23:54
ورد شما را به این درگاه خوش آمد می گویم.
امتیاز: 0 0
پاسخ:
ممنون که اجازه داده شد اینجا باشم.
فرانک ||
چهارشنبه 9 اسفند‌ماه سال 1391 ساعت 11:12
درود بر شما و این معرفی خوب.
این فیلم نامه را ندیدم ولی مثل بقیه ی کارهای بیضایی جذاب و ودلنشین است. چنان محو خواندن متن شدم که وقتی ناغافل به پایان ناتمامش رسیدم جدا شدن از نوشته سخت بود. باز هم بیضایی در این جا مثل کارهایی دیگرش مانند همین شرزین زبان در کام نگرفته و فریاد می زند.
سپاس
امتیاز: 0 0
پاسخ:
زنده باد.
با این معرفی و همان دو سه پیامی که در قبالش گرفتم برایم مستند شد که بیضایی مهجور نمانده و هنوز هستند کسانی که در میان اینهمه شیرین بیانی ها، کارهایش را ببینند و بخوانند و ارج نهند.
البت از کات متن شرمنده که قصد، صرفن معرفی بود.
سپاس بیکران!
علی اکبر علامتی ||
جمعه 11 اسفند‌ماه سال 1391 ساعت 00:18
یادم رفت بگویم که این کتاب79 صفحه بیشتر ندارد.
امید که بخوانید./
امتیاز: 0 0
نیره ||
جمعه 11 اسفند‌ماه سال 1391 ساعت 11:32
درود بر شما
من خیلی دوست دارم همه ی کارهای بیضایی را بخونم ولی امان از این سر شلوغ و کارهای ریز و درشتی که به شدت مرا در تنگنای زمانی قرار داده اند، خیلی خوش حالم که حضور شما را در این جا داریم و خیلی تبریک می گویم به خاطر حوصله ای که در معرفی شایسته ی این کتاب به خرج داده اید.
پایدار باشید و دست مریزاد.
امتیاز: 0 0
پاسخ:
دو صد درود بر شما!
استاد بیضایی با تاثیری که از تئاتر پذیرفته و کمی هم سینمای کلاسیک ، نوشتاری دو چندان خواندنی و توانا دارد طوری که هنوز انگار هستند کسانیکه وقت بگذارند و سپس لذت ببرند.
این روز و روزگار هم که وقتی برای کتابخواندن نمیگذارد.منم که هنوز مسنفیضم صرفن بخاطر دانشجو بودن و بیکارگیم است.
از شما هم ممنون که دیدید و خواندید. حضورم در این درگه بیشتر خودم را شادکام میدارد.
لطف دارید.
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد